dastkhat |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سب
وقتی هدیه گرفتمش ۶ ساله بود، به مناسبت یکی از ماههای آشنایمون.خیلی دوست داشتم که یکی از آنها داشته بشم. قدش کوتاه بود و ظریف. فقط کافی بود یه گوشه بگذارمش و نگاهش کنم و اون هم مرا نگاه کند.
از بچگی عادت دارم وقتی میخواهم با چیزی ارتباط بر قرار کنم اسم رویش میگذارم گاهی اسمهای من در آوردی گاهی اسمهای واقعی. اسمش را گذشتم " سب" به پیشنهاد جوانمرد که اسم سباستین را برای حیوان خانگیش دوست داشت.هر روز که که به خانه میآمدم یک احوال پرسی گرم با او میکردم و بعد موسیقی میگذاشتم و باهم گوش میدادیم و او با چشمهای سبزش هر کاری که من میکردم دنبال میکرد و من چند روز یک بار دستی به سر گوشش میکشیدم و وقتی که دلم میگرفت با او فارسی حرف میزدم.
سب کم کم عضوی از خانواده ما شد. اگر مسافرت میخواستیم برویم باید حتما یکی را پیدا میکردیم که مراقب سب باشد .گاهی ساعتها دنبال وسایلی برای سب میگشتم .چیزهای کوچکی که دوست داشت...
عجیب است که غربت و تنهایی با آدمها چه میکند، یکی از مهمترینهایم شده بود، حیوان خانه گیم، بچهام، دوستم و از همه مهمتر درخچهٔ کوچک تزیینیم.
تا اینکه یک روز موقع تمیز کردن خانه با دسته جارو برقی زدم انداختمش! وقتی گلدانش ۴۰ تیکه شد انگار که قلب من بود که تکه تکه شد. خاک گلدانش همه جا پخش شده بود و من در شوک شکستن او همینجور مات ، تنهٔ ظریف و چشمهای سبزش را نگاه میکردم و ناگهان اشکهایم شروع به پایین آمدن کرد، نمیتوانستم حرکت کنم همانجا میخکوب با جارو برقی روشن ایستاده بودم و اشک میریختم نمیدانم چقدر گذشت که به خودم آمدم .
باید کاری میکردم که سب را نجات بدم. همنجوری که اشک میریختم دویدم تو آشپزخانه ٔو شروع کردم دنبال یه چیزی که سب را بگذارم توش. هرچی بیشتر میگشتم انگار هیچی نداشتم ، گریه ام حالا دیگر به هق هق رسیده بود یهو یاد سطل ماست افتادم، همهٔ ماست را خالی کردم تو سطل آشغال و تند تند سطل را شستم، احساس اینو داشتم که سب مثل ماهی شده که افتاده از آب بیرون و داره جون میده!
با مراسم ویژه ایی سب را توی سطل ماست جا دادم و خاک گلدون شکسته اش را ریختم دورش و گذاشتمش سر جایش و نشستم ربروش!
وقتی جوانمرد اومد خونه از چشمهای پف کردهٔ من و سطل ماست سب و ماست ریخته شده تو سطل آشغال و روی زمین فهمید اوضاع از چه قراره و برای اینکه منو دلداری بده گفت: میریم یه خونهٔ جدید براش میگیریم!
چند روز آینده همینطور که با وسواس داشتم براش دنبال یه گلدون جدید میگشتم همینجوری هم با خودم فکر میکردم که دلیل اینکه من اینقدر به این گلدون علاقه بستم چی بوده و کلی دلیل برای خودم پیدا کردم، تنهایی، توجه، سرگرمی و... و در آخر هم به این نتیجه رسیدم که اینجور وابستگی به چیزی اصلا سالم نیست و تصمیم گرفتم که وابستگی عاطفیم رو به چیزهای دوروبرم کم کنم مخصوصا چیزهایی که قابل جایگزین شدن هستن.
اما همچنان این عادت اسم گذاشتن برای چیزهای مختلف رو دارم و فکر میکنم وابستگی از نامیدن چیزی شروع میشه!
الان سب ۹ ساله است و با گلدانهای دیگه نشسته و گاه گاهی باهم یه گپی میزنیم.
| لینک | سهشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٩ - بانو |
احساساتی بودن یا نبودن! مساله این است؟
به نظر من احساسات تو زندگی ما ایرانیها خیلی نقش داره!و من فکر میکنم که هم میتونه خیلی خوب باشه و هم خیلی بد.
مثلا وقتی از یه خارجی میپرسی اونجا هوا چطوره؟ اکثرا همه اینجور جواب میدن- ۱۰-۱۲ درجه یا ۲۵- ۳۰ درجه!
اما وقتی از یه ایرانی میپرسی: هوا اونجا چطوره؟ اوه اوه خیلی گرمه ، یا داریم میمیریم از سرما. یعنی خیلی گرمه یا سرده هست، یعنی اگه گرم یا سرد هست خوش به حالت که اینجا نیستی که گرما یا سرمارو تحمل کنی، یعنی اصلا هوای خوبی نیست یعنی...
-از اینجا تا فلان جا چقدر پیاده راه؟
خارجی: ۲ کیلومتر، ۳ ایستگاه و....
ایرانی: خیلی دوره. این خیلی دوره یعنی اینکه سخته اگه بخوای پیاده بری، خسته میشی پا درد میگیری و بهتره یه فکر دیگه کنی!
- تو محل کار اعصابشو ریسش خورد کرده!
خارجی: ف.ا.ک.ر
ایرانی: مادر بیپ، خواهر بیپ، فکر کرده چی کارس مردیکهٔ فلان فلان شده.
- تو خیابون یکی پیچیده جلوش!
خارجی: معمولان هیچی نمیگن یا بوق هم نمیزنن- اگه دیگه خیلی ناجور باشه انگشت وسطی را نشون میدان.
ایرانی: بوووووووووق- هویییی یابو، قاطرچی، مگه کوری نمیبینی راه مال منه، معلوم نیست گوسفنداشو چند فروخته اومده تو شهر رانندگی و....اگه طرف هم کم نیاره دیگه درگیر میشن
- بچه تو فرشگاه گریه میکنه!
خارجی: هرکی میگذره یه لبخند میزنه یا حداکثر میگه: معلومه یکی خیلی خرید دوست نداره.
ایرانی: به مادر بچه کلی چشم غره میره و گوشه چشم نازک میکنه و میگذره، یعنی خفش کن اونو اینقد زر نزنه سرم رفت، بلد نیستی بچتو ساکت کنی بشین تو خونه!
و هزارن مثال دیگه!
من شخصاً فکر میکنم با بررسی فحشهای یک ملت میشه اون ملتو تحلیل جامعه شناختی یا روان شناختی کرد. نمیدونم آیا کسی برای ما ایرانیها اینکارو کرده یا نه اما باید جالب باشه.
ما ایرانیها خیلی از تصمیمات زندگیمون بر اساس احساسات میگیرم و خواهیم گرفت. حتی وقایع تاریخیمون یه ربطی به احساس عموم مردم داره. یهو شور حسینی همرو میگیره یه کارهایی میکنیم که سالها بعد میگیم چرا اون کارو کردیم!...حالا اصلا نمیخوام قضیه را سیاسی کنم.اما تاحالا فکر کردید چقدر ما ایرانیها بازیچهٔ دیگران ( خودی و غیر خودی ) شدهایم و خبر نداریم؟!
اما من به عنوان یک ایرانی واقعا از این تفاوتی که با دیگران داریم گاهی لذت میبرم!!! احساسات عمیقا تو فرهنگ ما ریشه داره و شاید وجود همین عنصر باعث شده که ما فکر کنیم که تافتهٔ جدا بافته هستیم (که اصلا هم نیستیم).
| لینک | سهشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٩ - بانو |
یک روز از زندگی من
۶:۳۷ صبح ساعت زنگ میزنه، ۳ دقیقه فرصت دارم تا اینور انور بشم بعد بلند میشم از روی جوانمرد میخزم تا بیام از تخت پائین. به من چه ایدهٔ خودش بود که تختو به دیوار بچسبونیم!
هر روز صبح دلم برای روسری سر کردن تنگ میشه، اقلاً دیگه لازم نبود هرروز موهارو یه مدل درست کرد یا حتا لباس پوشیدن یه مانتو یه روسری- اما حالا باید تصمیم گیری کنم که چی هم بپوشم!!! بلوز شلوار، کت شلوار، کت دامن، بلوز دامن...آههه نمیدونم خوابم میاد یه چیزی میپوشم حالا نوبت صورت و موهاس..خلاصه ساعت ۷:۳۰ هنوز صبحانه (چایی و بیسکویت) نخوردم ،همینطوری که میرم کتریو بزنم که جوش بیاد هوار میزنم: جوانمرد دیرم شد پاشو پاشو، اونم مثل یه جوانمرد نیمه خواب بلند میشه میره تو ماشین تا منو برسونه به ایستگاه اتوبوس.
طبقه معمول اتوبوس اولیو از دست میدم و باید ۱۰ دقیقه تا بعدی صبر کنم، که میکنم. بعدشم ترافیک - خلاصه ۸:۴۰ میرسم سر کار - و یه روز کاری شروع میشه. آههه دیدی یادم رفت یچی واسه ناهار بردارم! اما وقتی یادم میاد که از دیروز یکم غذا جا گذاشتم تو یخچال شرکت کلی ذوق مرگ میشم.
بعدش کار و کار و بعضی اوقات وب گردی تا وقت ناهار بشه- حالا حال دارم برم ورزش کنم یا بشینم ناهار بخورم؟ میرم کلاس ورزش حداقل اونطوری یکم احساس مفید بودن بهم دست میده! تو ۱ ساعت وقت ناهار ورزش میکنم نه همیشه بعضی روزا که حالم خوب باشه- بدو بر میگردم تو شرکت میشینم جلوی مانیتور یهچیزی سق میزنم کارمو میکنم- ساعت میشه ۵:۳۰ بالاخره- چشمام معمولا سیاهی میره از بس به مانیتور نگاه کردم- بدو بدو تا ایستگاه اتوبوس اگه اولی بره باید ۳۰ دقیقه صبر کنم تا بعدی بیاد. یه چراغ عابر طولانی که هردفعه میبینم اتوبوسم داره میره کلی بهش فش میدم،نمیشد یه پول هوای بزنن؟ یا مثل ایرانیها همینطوری بودویی اونور خیابون!
چرا من ماشین نمیبرم؟ چون نزدیک شرکت اصلا جای پارک نیست و بار اولی که بردم ۸۰ دلار جریمه شدم.
خلاصه سوار که میشم زنگ میزنم به جوانمرد : الو جوانمرد رسیدی خونه از سر کار؟ اره؟ پس لطفا بیا منو از ایستگاه اتوبوس بر دار. ۶:۴۰ میرسم خونه تقریبا ۱۲ ساعت بال بال زدن.
روی مبل ولو میشم- کنترل تلویزیون تو دستم ، دوباره یهچیزی سق میزنم،از بین جزوها و کتابهای که باید بخونم یکی را برمیدارم از جوانمرد تقاضا میکنم یهچیزی برای ناهار فردا درست کنه یجوری که واسهٔ شبم بمونه. جوانمردغر میزنه میگه آخرش من رو همون مبل میمیرم جوری که جنازم با مبل یکی شده. منم میگم : پس بذار قبل از مرگم دستپخت تورو بخورم. و هرشب تقریبا به همین منوال...ساعت ۱۱:۳۰ شب بزور خودمو به تخت میرسونم میگم : گود نایت هانی و.... هنوز سرم به بالش نرسیده خوابم میبره.
| لینک | پنجشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٩ - بانو |
چه مرگمه؟؟
چه مرگمه؟؟
چه مرگمه؟؟
چه مرگمه؟؟
نمیدونم چرا هیچوقت رضایت درونی ندارم! همش با خودم غر غر میکنم. بعضی اوقات به خودم میگم : بس دیگه (خفه شو) معلومه چه مرگته او چی میخوای؟؟؟
کاش مثل مادرم بودم قانع و همواره راضی. به آرامشی که داره غبطه میخورم!
نمیدونم این "من" نقه نقو را چه جوری ساکت کنم...سکوت میخوام و رضایت!
| لینک | چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - بانو |
بوی عید؟!!!
سلام
امروز دوباره به نوستالژی عجیبی دچار شدم. داشتم یه آهنگ ایرانی گوش میدادم...یاد چرخ فلک موشکی ها افتادم از اونا که ۵ تومن میدادیم یه آقایی سوارمون میکرد بد با دست میچرخوند. چند بار با برادرم تو صف یادم میاد که وایسادیم تا سوار بشیم...چه حالی میکردیم...کاش الان هم همینطوری میتونستم خوش باشم! داره سال نو میشه اما اینجا اصلا بوی عید نمیاد، هیچ کس فرش نمیشوره، شیشه تمیز نمیکنه، سبزه سبز نمیکنه... گفتم سبزه یادم افتاد که امسال حداقل باید یکم سبزه سبز کنم، تو این ۳ سال سعی کردم اما هربار سبزهام کچل شد، نمیدونم دیره یا نه اما امشب رفتم خونه حتما عدس خیس میکنم، آها اینم یه ضربدر گنده رو دستم که یادم بمونه( اصولا چون ضربدر هم یادم نمیندازه باید بغل ضربدر هم بنویسم...سبزه) خوبیش اینه که امسال مامان بابام اینجا هستن به امید خدا. چند هفتهٔ دیگه میان. دلشوره عجیبی گرفتم. اینکه برای اولین بار میان و زندگی منو اینجا میبینن، چی فکر میکنن؟ چی میگن؟ فقط میخوام بهشون خیلی خوش بگذره... تا حالا تو ذهنم ۱۰۰۰ بار اومدن و باهم رفتیم اینور اونور... این یکی از آرزوهام بود که مامان و بابا بیارم اینجا...که داره بر آورده میشه...حتا فکر کردن بهش باعث میشه بغض کنم. امیدوارم همگی سال خوبی داشته باشید و اگه با خانواده هستید قدر تک تک ثانیهها شو بدونید. نوروز پیروز
| لینک | چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۸ - بانو |
۳ ساله
سلام، دیروز دقیقا ۳ سال از آمدنم به استرالیا گذشت! تو این ۳ سال خیلی اتفاقها برام افتاده خوب و بد. اما در آخر همش در جهت رسیدن من، به اون چیز هایی که میخواستم بوده. یادمه اون اوایل به مدت ۲ ماه هرشب گریه میکردم از دلتنگی، دختر یدونهٔ مامان و بابا ،تک و تنها به سرش زد که بره! چرا؟ اونجا احساس خوشبختی نمیکردم . الان احساس خوشبختی میکنم؟ جواب دقیقش بله ،اما خیلی دقیقش: نمیدونم! چون اساسا فکر میکنم خوشبختی نسبیه و آدم به آدم فرق میکنه.اما خیلی دلم میخواد یهسری چیزایی که اینجا میبینم و فکر میکنم آدمهای اینجا خیلی خیلی از نظر رفاه اجتماعی و آرامش روان از مردم ایران خوش بخت تر هستن را براتون بگم. اما فکر کنم همه میدونیم! و این فقط نمک به زخم پاشیدن. من خودم تا قبل از اینکه بیام فکر میکردم ایران گلستان است و زندگی همینه که ما میکنیم تو ایران! میدونی چی میگم؟ سفر میرفتم اما زندگی کردن تو یه کشور دیگه ،دمخور شدن با آدمهاش خیلی فرق میکنه. اولین چیزی به نظرم اومد ،همون شب اولی که رسیدم سیدنی (۸-۷ شب) اینکه هیچ مغازهای باز نبود و من با تعجب پرسیدم اینا خرجشو نو از کجا در میارن؟ جواب: خوب از صبح تا ۵ کار کار میکنن بسه دیگه؟ واقعا بسه؟؟؟ با چیزی که از ایران تو ذهنم بود ،کاملا متفاوت! اما کم کم فهمیدم که اینجا اگه حتا کمترین درامد هم داشته باشی و اگه اگه آدم ولخرجی نباشی میتونی راحت زندگی کنی. نکتهٔ بعدی : اینجا تو ارزشمندی چون کار میکنی، حالا هر کاری، همینکه کار میکنی و انگل کس دیگه نیستی (چه جامعه چه پدر و مادر) ارزشمندی. و چه وقت اینو فهمیدم ، رفته بودم رستوران و گارسن دوست داشت بفهمه من کجایی هستم ( نخیر گیر نداده بود به من ) منم گفتم چند تا حدس بزنه اما نتونست و من بهش گفتم ایرانیم. و تا گفتم ایران کلی ذوق کرد که چه کشور قدیمی و... و من اصلا تعجب کردم که میدونه ایران کجاست..ازش پرسیدم از کجا میدونی...و گفت که دانشجوی فوق لیسانس هنر هست و تو رستوران کار میکنه و هم درس میخونه هم مسافرت میره و کلی کتاب میخونه...من با خودم اون موقع گفتم واه آدم دانشجو باشه بد تو رستوران کار کنه!!؟ اما الان بعد از گذشته ۳ سال دیگه آدمهارو از کارشون یا مدرک تحصیلیشون قضاوت نمیکنم. و نکتهٔ بعد که ممکن خیلی مهم بنظر نیاد، شادی درونی مردم (اکثریت) وقتی تو خیابون چشت میفته به چشه یکی ،اولین عکس عمل لبخند زدنشون. تو خیابون هیچ کسی را اخمو و عصبی نمیبینی، سعی میکنن در نهایت احترام باهم رفتار کنن و نهایت سعی شونو میکنن که کمک کنن( البته استثنا همه جا هست). و خیلی چیزای دیگه که اگه فرصت بود براتون میگم از مسائل اجتماعی و فرهنگی استرالیا و مخصوصا سیدنی. آری به فصل ۴ زندگی در غربت رسیدم.خدایا شکرت میگم که خط به خط این سفر و کلمه به کلمه با من هستی. شاد باشید. * هیچ آرزویی آنقدر بزرگ نیست که برآورده نشود.
| لینک | سهشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۸ - بانو |
سیب
سلام،
امروز از اون روزهای پر مشغله و استرسی بود برام.یه دورهٔ آموزشی فشرده و کلی مطلب که باید میخوندم همینجوری که داشتم یه مقاله آن لاین میخوندم سیبمو از تو کیفم پیدا کردمو شروع کردم به گاز زدن.خرچ. خرچ. از اون سیبهای سفت و خوشمزه. سرگرم خوندن بودم که یهو مزه سیبی که تو دهنم بود عوض شد... درست حدس زدید... از فکری که داشتم میکردم چندشم شده بود که تصمیم گرفتم نگاهی به سیب بندازم...بله..یه نصف کرم تپل زرد اون وسطا بود.
نمیدونستم با اون نصفه که تو دهانم بود چی کار کنم! همهٔ اینا تو چند ثانیه! بد داشتم با خودم فکر میکردم نگاه کنا تو این هاگیر واگیر اینم باید حال منو بگیره.بد همینجوری که اون نصف تپلو از این لپم میدادم به اون لپم با خودم گفتم نه نمیزارم این تپل زرد لذت خوردن سیب از من بگیره. اون نصفه تو دهنمو قورت دادم و چشمامو بستمو یه گاز دیگه...بعدشم غش غش به خودم خندیدم.
از اون به بعدش کارمو با یه لبخند فاتحانه زودتر از اون چیزی که فکر میکردم تموم کردم!
میدونید همیشه دست خودمونه که از یه اتفاق ساده یه موضوع برای ناراحتی پیدا کنیم یا اونو تبدیل کنیم به یه چیز کم اهمیت که میشه بهش خندید. البته خیلی تمرین میخواد که من در حال تمرین کردنشم ،مثل امروز!
آری زندگی سیبیست گاز باید زد با پوست (به علاوهٔ کرم)
| لینک | سهشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۸ - بانو |
بازگشت
سلام
بعد از مدتها میخوام کم کم شروع کنم به نوشتن.به این نتیجه رسیدم نوشتن کمک میکنه بتونم بهتر فکر کنم. دلایل مختلفی مثل مشغول بودن با زندگی تو یه کشور جدید و نداشتن وقت و از همه مهمتر نداشتن کیبورد فارسی که فارسی تایپ کردن برام خیلی سخت میکنه باعث شده بود که کم کم بی خیال نوشتن بشم.اما خوب تازگیا یه نرم افزار جدید و خیلی عالی پیدا کردم که کمک میکنه پ انگلیشه را به فارسی بر گردونه. پس اگه میبینید یکم کلمات از نظر نوشتاری صحیح نیست بخاطر اینه.
دلم خیلی برای نوشتن تنگ شده بود. میخوام از زندگی روزمره و چیزای دیگه که دوست دارم شروع کنم به نوشتن.
امیدوارم مثل همیشه همراهم باشید.
بانو-سیدنی
| لینک | جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۸ - بانو |
پاییز
درختپاییز
با هر باد ترس از دست دادن تو قامت جوانم را می لرزاند
یادت هست....
وقتی بر ساقه ظریف قلبم جوانه زدی
با بهار، کوچه دلم را آذین بستم
هر صبح با بوسه ای از آفتاب بیدارت
کردم
و هر شب زیر چراغ ماه در اجاق گرم آغوشم فشردمت
سبز شدی،سبز سبزسبز از عشق،
سبز از من
در تابستان
آسمان رابه التماس نشستم برای قطره ای باران
و با ریشه هایم زمین را چنگ زدم برای ذره ای بودن
تا تو باشی ،تا تو بمانی
تا تو قبای سبز پیکر عریان من باشی...آه....
وقتی باد روزگار بر من تازیانه می زند
اشک است که در درونم می جوشد
می دانم نخواهی ماند
می دانم می دانم باد تو را با خود خواهد برد
و بر شاخه ظریف احساسم زخمی از نبودنت خواهد ماند!و من ،حسرت به دلی در باد!!!
اما....این را نیز می دانم
که زمستان مهربان هم خواهد آمد ومرهم برف بر روی زخمهایم خواهد گذاشت
مرا در آغوش سپیدش خواهد گرفت و شعر برگ دیگری را در گوشم زمزمه خواهد کرد
تا من با رویای او به خواب روم
رویای جوانه زدنش
بالیدنش سبز شدنش
رویایی سبز....می دانم.....
برگ من! با باد خواهی رفت؟؟
همسفر پاییزخواهی شد؟؟
بدان زمستان در پیش است!
----------------------------------------
کپی برداری از مطالب قبلی.....آخر تنبلی!!!
| لینک | یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧ - بانو |

